محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

279

تاريخ الطبرى ( فارسي )

* ( أَذْكُرَه وَاتَّخَذَ سَبِيلَه في الْبَحْرِ عَجَباً 18 : 63 ) * [ 1 ] . » يعنى : خبر دارى كه وقتى به آن سنگ پناه برديم من ماهى را از ياد بردم و جز شيطان مرا به فراموش كردن آن وا نداشت كه يادش نكردم و راه عجيب خود را پيش گرفت . و موسى گفت : « * ( ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلى آثارِهِما قَصَصاً 18 : 64 ) * [ 2 ] » . يعنى : اين همان است كه مىجستيم و پىچويان به نشانهء قدمهاى خويش باز گشتند . و به صخره رسيدند و يكى را ديدند كه خفته بود و جامه به خويش پيچيده بود و موسى به دو سلام كرد و او پاسخ داد كه در زمين ما سلام كجا توان يافت . موسى گفت : « من موسى هستم . » گفت : « موساى بنى اسرائيل ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « اى موسى من چيزها دانم كه خدايم آموخته و تو ندانى و تو نيز چيزها دانى كه خدايت آموخته و من ندانم . » موسى گفت : « من همراه تو بيايم كه از آنچه دانى به من بياموزى . » گفت : « اگر همراه من آمدى ، چيزى از من مپرس تا درباره آن سخن كنم . » و بر ساحل برفتند و ملاحى در كشتىاى بود كه خضر را بشناخت و او را رايگان سوار كرد و گنجشكى بيامد و بر كنار كشتى نشست و نوك در آب زد و خضر به موسى گفت : « دانش من و تو نسبت به دانش خدا چندانست كه اين گنجشك از دريا بر گرفت . » و چون در كشتى بودند موسى ديد كه خضر ميخى فرو كرد تا تخته اى از كشتى بكند و به دو گفت : « ما را رايگان سوار كردند و تو كشتى را سوراخ مىكنى كه مردم آن

--> [ 1 ، 2 ] كهف 63 و 64 .